پیاده روی و سکوت در زمانه‌ی هیاهو

به گفته یک فیلسوفی ما وقتی کشتی را اختراع کردیم، همان لحظه غرق­‌شدن را هم اختراع کردیم؛ یعنی سوی دیگر هر پیشرفتی، تاریکی است. هیچ شکی نیست که تکنولوژی­‌های ارتباطی خیلی به ما کمک کرده، امور را تسهیل کرده و دستاوردهای زیادی برای به ارمغان آورده که ما خود به آن اذعان می‌­کنیم، ولی داریم در مورد عصری صحبت می‌کنیم که چیز مهم، عمیق و گرانبهایی به نام سکوت را در آن از دست دادیم.

این دوره بیش‌­فعال است، بیش­‌متصل است و بیش‌­ارتباطی در آن غوغا می‌­کند. آن­قدر که ما حتی برای دقایقی کوتاه هم با خودمان، افکار، تخیلات و ترس­های‌مان تنها نیستیم. می­‌خواهم بگویم که ما چیز مهمی را در درون خودمان کشتیم و می‌­خواهم در ستایش سکوت در زمانۀ هیاهو صحبت کنم.

ذهن مجروح انسان

با استناد به سخنان پاسکال همۀ مشکلات بشر ناشی از این امر است که او نمی­تواند برای دقایقی روی صندلی بنشیند و هیچ کاری نکند. پژوهشگران دو دانشگاه ویرجینیا و هاروارد پژوهش شوکه­ کننده‌­ای را با همکاری یکدیگر انجام داده‌­اند که آنها را مدت­ها به فکر فرو برده است. آن­ها این گفتۀ پاسکال را به محک آزمایش گذاشتند و به عده­‌ای داوطلب گفتند که باید 20 دقیقه در اتاقی بنشینند، حق ندارند بخوابند، گوشی یا وسیلۀ ارتباطی دیگری نباید همراهشان باشد و با کسی هم نباید حرف نزنند. یک دکمه هم روی صندلی است که به آن­ها شوک الکتریکی می­‌دهد، اگر خودشان آن را فشار دهند. این دکمه را از قبل امتحان می­‌کنند و از آنجا که شوک الکتریکی دردناک است، هیچ ­کدام از داوطلب­‌ها دوست ندارند از آن دکمه استفاده کنند اما وقتی در اتاق می­‌نشینند و دقایقی می­گذرد، این سکوت به‌­گونه‌­ای آزارشان می‌­دهد که به طرز عجیبی شروع به شوک ­دادن به خودشان می­‌کنند. 67% مردان و 25% زنان در این آزمایش به خودشان شوک دادند. یکی ار داوطلبین (آقا) بیش از 190 مرتبه در 20 دقیقه به خودش شوک داده است؛ یعنی هر 6 ثانیه یک­بار.

بنابراین، ما نیاز به محرکی درونی داریم که و وقتی نیست با شوک دادن که حتی بسیار دردناک است تأمینش می­‌کنیم.

ذهن و روان انسان این قابلیت را دارد که ساعت­‌های طولانی بر روی موضوعی مثل دیدن فیلم، نوشتن متن یا خواندن آن عمیق شود. بنابراین، توجه ما چقدر مجروح و تکه­‌تکه شده است که نمی­‌توانیم برای ۲۰ دقیقه در جایی آرام بنشینیم! ما به ­طرز متناقضی به دلیل وفور تجربه­‌های تحریک ­آمیز دچار فقر تجربه‌­ایم؛ یعنی آن­قدر تجربه­‌های متوالی هیجان­ انگیز را با همین گوشی‌­های همراه و چشم­های‌مان درک کردیم که اساسا دیگر درکی از تجربه­‌های اصیل نداریم.

همان­طور که در سیارۀ زمین، که در حال نابود شدن است، یک­ سری مناطق حفاظت‌­شده داریم، باید در ذهن و روانمان هم مناطق حفاظت­‌شده‌­ای را ایجاد کنیم. ژیل دلوز، فیلسوف بزرگ، خیلی خوب در این باره توضیح می‌دهد. او می­‌گوید ما باید این حق را داشته باشیم که وقتی چیزی برای گفتن نداریم، چیزی نگوییم تا وقتی چیزی می‌­گوییم قابل گفتن و عمیق باشد. او از »حق سکوت« حرف می­زند و می­‌گوید زمانی حکومت­ها، ساختارهای اقتدار، دهان­‌ها را می‌­بستند برای اینکه آدم­ها چیزی نگویند و اقتدارشان را این­گونه اعمال می­‌کردند. در حال حاضر، شکل اعمال اقتدار به صورت پارادوکسی تغییر کرده است؛ آدم­ها را وادار می­‌کنند چیزی بگویند و ما عمق را از دست می­دهیم. در جهان ما اعمال قدرت با «باید» صورت می­‌گیرد. جهان ما جهان دستاورد سالار است: باید موفق باشی، باید زیبا باشی، باید دیده شوی که شکلی از دیکتاتوری است. این «بایدها» روان ما را مجروح می­کند و می­تراشد.

ترس از جا ماندن

ما چرا آن­قدر اصرار داریم که به دنیا متصل باشیم؟ در روانشناسی پدیده­‌ای هست به نام «فومو» (FOMO) که هرکدام مخفف کلمه‌­ای است: Fear of missing out یعنی ما می‌­ترسیم که در جریان نباشیم. دائم، باید در جریان باشیم و این موضوع دلیل تکاملی دارد زیرا اگر ما د‌ه­ها یا صدها هزار سال قبل در جریان اتفاقات قبیله‌مان نبودیم، امکان داشت که حذف بشویم، کشته شویم پس باید حواسمان می‌­بود که در جامعه چه خبر است، چه کسی قدرت را به دست می­گیرد، چه اتفاقاتی در قبیله می‌­افتد. الان، هم همین­طور است و انگار ما دائما می‌­ترسیم که چیزی را از دست بدهیم، در حالی که ما می­‌توانیم اطلاعات کلی دربارۀ محیط پیرامون‌مان داشته باشیم و باید هم داشته باشیم ولی ما بیش­ متصلیم و جهان دچار بیش ­فعالی است.

همه­ چیز در جهان آن­قدر زود در حال پیشرفت است که دور نیست زمانی برسد که ما آخرین پناهگاه خلاقیت بشر، یعنی دستشویی، را از دست بدهیم. جهان تا خصوصی‌­ترین سلول­‌های روح ما نشر کرده، اجازۀ انزوا را از ما گرفته است. فشار دنیا برای داشتن دستاورد مثل زندانی با دیوارهایی نامرئی اما عمیقا واقعی است که ما را محدود می‌­کند. ما همه‌­چیز را فراموش کرده‌­ایم حتی اینکه فراموش کردیم را فراموش کردیم. به یاد نمی­‌آوریم که عمق را از دست دادیم. می­‌‌بینیم بدون اینکه ببینیم، می‌­شنویم بدون اینکه چیزی را واقعا شنیده باشیم. ما لمسی سطحی از پدیده‌­ها و اتفاقات داریم. ما در جهان مدرن دچار مرگ عمق شدیم و در این مورد می­‌خواهیم صحبت کنیم که چطور می­‌توانیم انزوایی برای خودمان بسازیم که عمق را دوباره احیا کنیم.

ما هر شکافی در زندگی روزمره را سریع رفو می­کنیم. ما ترس بنیادین داریم همان اضطراب زیستن که با ماست و هرجا فراغتی رخ بدهد که آن حمله­های وجودی و پرسش­های بنیادین به سطح بیاید، بلافاصله گوشی خود را برمی­داریم و هرکاری می­کنیم که فکر نکنیم؛ یعنی ریشۀ تمنای ما برای وصل­شدن به جهان مجازی ترس­های وجودی است، در حالی که سکوت مثل شکافی در دیوار جهان است که می­توانیم چشممان را روی آن بگذاریم و برای لحطاتی آن سوی دیوار را ببینیم.

سکوت و صداهای ناشنیدنی

سال ۲۰۱۰، خانم مارینا آبراموویچ پرفورمنس آرت فوق ­العاده‌ای را به نام هنرمند حاضر است در نیویورک اجرا کرد. او ۷۳۶ ساعت و ۳۰ دقیقه ساکت روی صندلی نشست. آدم­ها می‌­آمدند و او را می‌­دیدند ولی او در سکوت به آن­ها زل زده بود. تجربۀ مارینا آبراموویچ خیلی شنیدنی است. او تعریف می‌­کند که خیلی شبیه تجربه­‌ای معنوی بوده است، مهم­ترین تجربۀ زیستۀ همۀ عمرش بوده و اینکه چطور این سکوت به او کمک کرده تا صداهایی را بشنود که ما در حالت عادی نمی‌­شنویم. اول، صدای هیاهو را، چیزی که همۀ ما در موزۀ شلوغ دریافت می‌­کنیم، در موزه ­شنیده است. بعد، آرام آرام صدای ماشین‌­های بیرون موزه و صدای پرنده­‌های روی درختان نزدیک موزه را نیز شنیده و عمقی را تجربه کرده که بی­‌نظیر بوده است.

ژاپنی‌­ها در زبانشان کلمه ­ای دارند به نام «ساتوری» به معنی درک بینشی روشنگر یعنی لحظه­‌ای که دیگر زمان را خطی تجربه نمی­‌کنید، بلکه رگه‌­هایی از الهام در دنیا برای شما رخ می­دهد که ناگهان حقیقت گریزناپذیر و بدیهی می­شود. همۀ آدم­های دنیا تجربۀ «ساتوری» را دارند؛ هنگام نیایش، حضور در طبیعت، هنگام خواندن متن، در لحظه ­ای عاشقانه و…اما می­‌خواهم بگویم که ما چند وقت است «ساتوری» را تجربه نمی­‌کنیم یعنی آن کشف و شهود در ما رخ نمی‌­دهد. برای کشف «ساتوری»، برای درک این لحظه ما حتما نیاز به سکوت داریم، حتما نیاز داریم که ریتم جهان را کمی کند کنیم.

اصلا باید روز ملی سکوت داشته باشیم، چیزی که در بالی، جزیره‌­ای در اندونزی برقرار است. در این روز همۀ فعالیت­‌ها را متوقف می‌­کنند، فروردگاه بین‌­المللی را به مدت 24 ساعت می­بندند، اینترنت و حتی برق را قطع می­‌کنند، آدم­ها یک روز سکوت می­‌کنند و در این مدت یک سال سپری ­شده را مرور می­‌کنند، رنج­های‌شان را مرور می­‌کنند، معنای زندگی­شان را بازاندیشی می‌­کنند و تجربۀ خیلی عظیمی را از سر می­‌گذرانند. انگار زندگی اندیشیده‌­ای را که سقراط درباره‌­اش حرف می­‌زند در آن یک روز دوباره می­‌سازند. برای اینکه مشت­‌هایمان از لذت زندگی و کشف و شهود پر شود باید ملال را طاقت بیاوریم زیرا جایزۀ طاقت ­آوردن ملال ادراک عمق است. هیچ آدمی نمی­‌تواند عمق را درک کند مگر اینکه ملال را زندگی کند یعنی اجازه دهد که حوصله‌­اش سربرود.

در جهان ذهن، غرق نشوید

در جهان باشیم اما مناطق حفاظت ­شده­‌ای برای ذهن و تجربه‌­مان داشته باشیم مثل کشتی که در آب است اما آب به درونش نفوذ نمی‌­کند؛ یعنی در جریان جامعه زندگی و فعالیت کنیم، اما مواظب باشیم که این جهان همۀ وجود ما را مسخر خودش نکند. در واقع، نکته‌­ای که می­‌خواهیم به آن برسیم این است که خیلی وقت­ها سکوت سرشار از ناگفتنی‌­هاست. خیلی چیزها را نباید گفت، باید حس کرد، تجربه کرد و در نهایت فقط نشان داد. اصلا، حقایقی وجود دارند که گفتن آن­ها را از بین می­‌برد. برای مثال: کلمه‌­ای پرتغالی به نام«سوداد» که قابل ترجمه نیست چون هم حس دلتنگی در آن هست هم اندوه در آن است هم آسودگی. معنی «سوداد» اگر بشود در جمله­­‌ای توصیفش کرد، نوعی حالت روحی است توأم با اندوه و آسودگی خیال. چیزی را قبلا گم کرده‌­اید و کلی دنبالش گشته‌­اید حالا می‌­فهمید که دیگر پیدایش نمی­‌کنید. فکر کنید محبوب یا معشوقی که عمری را در طلبش بودید، دلتنگش بودید و ناگهان می­‌فهمید که دیگر او را نخواهید داشت. چند هزار سال طول کشیده است که مردم در جایی از جهان بر روی پدیده‌­ای روحی اسمی بگذارند به نام «سوداد» و چقدر پدیده­‌های روحی و حسی دیگری وجود دارند که نامی ندارند و فقط در سکوت باید حس شوند.

حرف ­زدن همان­طور که امکاناتی را برای انتقال پیام مهیا می‌­کند، امکاناتی را می­‌گیرد یعنی سکوت در گفتن هم نکتۀ مهمی است. ما باید کمی دور از جهان باشیم. کمی انزوا به حفظ ما کمک می­‌کند. در ستایش سودمندی «بی­‌ثمری» این را بگویم دنیا انگار می­خواهد ما را مصرف کند. اشکالی ندارد که دستاورد داشته باشیم، بجنگیم، به آرزوهای‌مان برسیم و دنیا را جای بهتری کنیم ولی ما وقتی می‌­توانیم این کارها را بهتر انجام دهیم، وقتی می­توانیم ردپایی در شن زمان و اثری در جهان بگذاریم که بتوانیم بخشی از خودمان را برای خودمان نگه داریم. بنابراین، سکوت خیلی ارزشمند است. نکتۀ مهم درک سکوت درون است زیرا دنیای ما خیلی شلوغ است ولی مهم­ترین جنس سکوت سکوتی است که در درونمان احساس می­کنیم.

بتهونسمفوتی سوم را در حالی ساخت که تقریبا ناشنوا شده بود. او این سمفونی را با صداهای درون سرش ساخت و به همین دلیل فوق‌­العاده است. بوم موسیقی سکوت است. نت­ها در دل سکوت نوشته می­شوند. در واقع، ما می­‌توانیم طور دیگری به موسیقی نگاه کنیم، همان­طور که جان کیج نگاه کرده است. ما می­توانیم سکوت­‌های ریتمیک را بشنویم. در واقع، موسیقی مجموعه‌­ای از نت‌­هاست اما بین آن­ها سکوت­هایی وجود دارد که بخش مهمی از موسیقی است.

نویسندۀ کتاب پیاده‌­روی و سکوت در هیاهو تجربۀ پیاده‌­روی در قطب جنوب، در قطب شمال و فاضلاب­های نیویورک را دارد. او در اواسط سفرش در قطب جنوب، در حالی که روی 30 میلیون یخ راه م‌ی­رفته است، می‌نویسد در مهمانی‌­هایی که در زندگی‌­ام رفته­‌ام خیلی تنهاتر از اینجا بوده­‌ام. اسکیموها هم در قطب شمال سنت جالبی دارند که وقتی کسی عصبانی یا اندوهگین است، از خانه بیرون می­رود و در خط مستقیمی جلو می‌رود. هرجا عصبانیت، خشم، اندوه یا اضطرابش کاهش پیدا کرد، چوبی را داخل برف­ها و یخ­ها می­گذارد و این­گونه آن احساس بد را اندازه می­‌گیرد. دیوید ترون می­گوید:

من آدمی را که در سکوت پیاده­‌روی می‌­کند و خودش را نکشته است بیش­‌از­حد تحسین می­کنم

دربارۀ قدرت سکوت حرف زدیم با انواع پژوهش­ها و تجربه­‌های زیستۀ آدم­ها اما راهکاری که پیشنهاد می­‌کنم و آن را امتحان کرده است این است که وقتی در منطقۀ حفاظت ­شد‌ه­ای از ذهن هستیم، همۀ نشان‌ه­های حواس پرتی را از خودمان دور می‌­کنیم. برای اینکه ما از لحاظ بصری تحت تأثیر محرک­‌های بیرونی هستیم. ما ۱۱میلیون گیرندۀ حسی داریم که ۱۰ میلیون از آن فقط متعلق به بینایی است. پس هر وقت کار عمیقی را انجام می­دهیم – مثل اینکه به خودمان فکر می­کنیم، چیزی می­‌خوانیم یا می‌­نویسیم – همۀ نشانه­‌های حواس ­پرتی را تا حد امکان دور کنیم و اصلا نبینیم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا